پیچ و تاب رقص واره تن
ران های بسته که با لمس انگشتهای هرز باز می شد
مور مور شدن اندام زنانگی
آب لیزعمق
خواستن
و....
وتو تو نیز مات خواهی شد
پ ن: شروع وسوسه ای دوباره با رهگذری تازه نفس
پ ن۲: تنفرم را بپذیر
پ ن۳: همزاد شیطان تو را در اغوش کشید
پ ن۴: به جمع مردگان خوش آمدی!
انگشت میانی ات
وسوسه ایس
.
تا
.
خود ارضایی من!!!
اسیرچشم های هیزی شدم
از نگاهای گرگانه اش
.
.
.
جر خوردم
.
.
سوختم
.
سوزاندم!
برچسب:
نویسنده: شقایق
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش به جای نفرت و کینه هیچی جز سلام نتونی بگی
آزادم
آزاد تر از آنچه فکر کنی
آزاد تر از پرنده در آسمان
آزاد تر از آزادی....
گلایه ای ندارم
حسرتی ندارم
که این زندگی
هر قدر هم
کوتاه و تلخ
به پروانه بودن
به سوختن
می ارزد............
زندگی در گذر حادثه هاست / گاه تلخ است و گهی شیرین است
دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست/صاف و صادق بماند زیباست
.
.
و
.
.
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و پایانی زیبا ساخت
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
برچسب:
نویسنده: شقایق

حرف های تکراری
برای تو خواستن چقدر زیباست> برای تو شدن>
امروز هم گذشت و باز گفتم که دوستت دارم> خودت اموختی که گفتنی ها را باید گفت>و هر لحظه مرا
در این دام انداختی که گفتنی تر از این ندارم که هر ثانیه ام را با عشق تو گذراندن باز هم کم است>
بس بگذار عاجزانه بگویم که دوستت دارم>و تنها لبخند تو را داشته باشم> ![]()

برچسب:
نویسنده: شقایق
افسوس...
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم.![]()
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم.![]()
و بعد...
![]()
![]()
![]()
برای آنچه از دست رفته آه میکشیم.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوشکل خانم عزیزم اگه واقعن من رو دوست داری و عاشق من هستی چرا عشقت رو از من مخفی می کنی...........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: شقایق
از همه ی عزیزانی که به این وبلاگ سر میزنند یه سوال داشتم؟ خواهشااگه مایل بودید نظر بدین...
..اگه شما یه جعبه مداد رنگی داشتین و اگه منو می خواستین بکشید از چه رنگی استفاده میکردین؟
برچسب:
نویسنده: شقایق

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم
نهایت هر چیزی همان ۱۰ تا بود
از بابا بستنی می خواستم ۱۰ تا می خواستم
مامانو ۱۰ تا دوست داشتم
خلاصه دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود![]()
ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره؟
نهایت دوست داشتن چقدره ![]()
انگار خیلی حریص شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمیده![]()
اما می خوام بگم دوستت دارم![]()
![]()
می دونی چقدر؟![]()
![]()
![]()
به اندازه همون ۱۰تای بچگی![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق
برچسب:
نویسنده: شقایق